نویسنده :
امیر وفا - ساعت ٢:٤٩ ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
به صورت دخترم که نگاه می کنم حس عجیبی پیدا می کنم. یک معصومیت عمیق در چشمانش موج میزند. هنوز برخی از رفتارها و گفتارها مثل دروغ و بدگویی برایش مفهموم ندارد و همه چیز دنیا برایش خلاصه شده در آغوش من و همسرم.
گاهی برخی از گفته هایش مرا به گریه وا میدارد. حرفهایی که همه اش حاصل سادگی است. برخی اوقات به این می اندیشم که آیا ما هم اینچنین بودیم. مایی که به راحتی دروغ می گوییم و ضایع کردن حق دیگران را نشانه کیاستمان میدانیم. یعنی ما هم اینچنین معصومانه فکر می کردیم و تمام دنیا برایمان ساده و خلاصه میشد در عشق به پدر و مادرمان.
گاهی دلم برای آن کودک معصوم تنگ می شود و در اعماق وجودم به دنبالش می گردم و لحظات خاطره انگیز بودنش را در بینابین این همه فریب و تعفن بو می کشم. و حسرت می خورم از اینکه دخترم و همه کودکانمان، تمام معصومیتشان را در کشاکش روزمرگی روزگار معامله کنند و دریغ که ما مشوقشان باشیم.
خداوندا اینگونه مباد و از تو درخواست دارم که احساس و طراوت کودکی مان را به ما هدیه دهی.
آمین
← صفحه بعد